النوبة الثالثة
« وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ »
خداوند حکمت را بنیکوکاران میدهد
تعبیه لطف الهى است در حقّ یوسف
چاهى كه اندر قعر آن چاه با جگرى سوخته و دلى پر درد و جانى پر حسرت از سر بى نوایى و وحشت تنهایى بنالید و در حق زارید، گفت:
خدایا دل گشایى، ره نمایى، مهر افزایى، كریم و لطیف و مهربان و نیك خدایى،
چه بود كه برین خسته دلم ببخشایى و از رحمت خود درى بر من گشایى؟

برین صفت همى زارید و سوز و نیاز خود بر درگاه بى نیازى عرضه مى‏كرد تا آخر شب شدّت و وحشت به پایان رسید و صبح وصال از مطلع شادى بدمید و كاروان در رسید.

با دل گفتم كه هیچ اندیشه مدار
بگشاید كار ما گشاینده كار


كاروان بشاه راه آهسته و نرم همى آمد كه ناگاه راه بایشان ناپدید گشت و شاه راه گم كردند، همى رفتند تا بسر چاه، آن بى راه با صد هزار راه برابر آمد، دردى بود كه بر صد هزار درمان افزون آمد.


جعلت طریقى على بابكم / و ما كان بابكم لى طریقا

این چنان است كه عیسى (ع) را دیدند كه از خانه فاجره‏ اى بدر مى‏آمد!
گفتند: یا روح اللَّه این نه جاى تو است كجا افتادى تو بدین خانه؟!
گفت ما شب گیرى بدر آمدیم تا بصخره رویم و با خدا مناجات كنیم راه شاه راه بر ما بپوشیدند!
افتادیم به خانه این زن!
و آن زنى بود در بنى اسرائیل به ناپارسایى معروف، آن زن چون روى عیسى دید دانست كه آنجا تعبیه ایست برخاست و در خاك افتاد، بسى تضرّع و زارى كرد و از آن راه بى وفایى برخاست و در كوى صلاح آمد، با عیسى گفتند ما میخواستیم كه تو این زن را در رشته دوستان ما كشى ازین جهت آن راه بر تو بگردانیدیم.

« وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ »
عجب نه آنست كه برادران، یوسف را به بهایى اندك بفروختند!
عجب كار سیّاره است كه چون یوسفى را به بیست درم بچنگ آوردند!
عجب نه آنست كه قومى بهشت باقى بدنیاى اندك بفروختند!
عجب كار ایشان است كه بهشتى بدان بزرگوارى و ملكى بدان عظیمى به قرصى كه بر دست درویشى نهادند بدست آوردند!

آرى دولت بهایى نیست و كرامت حق جز عطائى نیست،
اگر آنچه در یوسف تعبیه بود از خصائص عصمت و حقایق قربت و لطایف علوم و حكمت بر برادران كشف شدى نه او را بآن بهاى بخس فروختندى و نه او را نام غلام نهادندى،
یك ذرّه از آن خصائص و لطائف بر عزیز مصر و بر زلیخا كشف كردند، بنگر كه ملك خود در كار وى چون در باختند! و قیمت وى چون نهادند!

و زنان مصر كه جمال وى دیدند گفتند:
« ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِیمٌ» آرى كار نمودن دارد نه دیدن.
مصطفى (ص) گفت: « اللّهم ارنا الاشیاء كما هى ».

ابن عطا گفت: جمال دو ضرب است جمال ظاهر و جمال باطن،
جمال ظاهر آرایش خلق است و صورت زیبا،
جمال باطن كمال خلق است و سیرت نیكو،
ربّ العالمین از یوسف به برادران جمال ظاهر نمود، بیش از آن ندیدند، و این ظاهر را بنزدیك اللَّه خطرى نیست لا جرم ببهاى اندك بفروختند،
و شمّه‏ اى از جمال باطن به عزیز مصر نمودند تا با اهل خویش میگفت: « أَكْرِمِی مَثْواهُ »
و تا عالمیان بدانند كه خطرى و قدرى كه هست به نزدیك اللَّه جمال باطن را است نه ظاهر را،
از اینجا است كه مصطفى (ص) گفت: « ان اللَّه لا ینظر الى صوركم و لا الى اموالكم و لكن ینظر الى قلوبكم و اعمالكم».

و گفته ‏اند یوسف روزى در آئینه نگرست، نظرى بخود كرد، جمالى بر كمال دید، گفت اگر من غلامى بودمى بهاى من خود چند بودى و كه طاقت آن داشتى؟
ربّ العالمین آن از وى در نگذاشت تا عقوبت آن نظر كه واخود كرد بچشید، او را غلامى ساختند و بیست درم بهاى وى دادند.

پیر طریقت گفت:
خود را مبینید كه خود بینى را روى نیست،
خود را منگارید كه خود نگارى را راى نیست،
خود را مپسندید كه خود پسندى را شرط نیست.

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست
بوسه بر خاك كف پاى ز خود بیزار زن‏


خود را منگار كه حق ترا مى‏نگارد، « وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِكُمْ »
خود را مپسند كه حق ترا مى ‏پسندد، «رضى اللَّه عنهم»
خود را مباش تا حق ترا بود « وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»

« وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ»
عزیز چون یوسف را بخرید زلیخا را گفت: « أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»،
این غلام را بزرگ دار، و او را گرامى شناس كه ما را بكار آید و فرزندى را بشاید،
زلیخا شوهر خویش را گفت واجب كند كه ما امروز اهل شهر را دعوتى سازیم و درویشان و یتیمان و بیوه زنان را بنوازیم و خاصّگیان را خلعت‏ها دهیم بشكر آنك چنین فرزند یافتیم،

پس اینهمه كه پذیرفتند بجاى آوردند و یوسف را خانه مفرد بیاراستند و فرشهاى گران مایه افكندند، یوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان بروزه و نماز مشغول شد و گریستن پیشه كرد و غم خوردن عادت گرفت و خویشتن را با آن تشریف و تبجیل نداد و فریفته نگشت و در حرقت فرقت یعقوب غریب وار و سوگوار روز بسر مى ‏آورد، تا روزى كه بر در سراى نشسته بود اندوهگین و غمگین، مردى را دید بر شترى نشسته و صحف ابراهیم همى خواند، یوسف چون آواز عبرانى شنید از جاى بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وى پرسید كه از كجایى و كجا مى‏روى؟
مرد گفت من از كنعانم و اینجا به بازرگانى آمده ‏ام،
چون یوسف مرد كنعانى دید و آواز عبرانى شنید بسیار بگریست و اندوه فراق پدر بر وى تازه گشت.

بادى كه ز كوى عشق تو بر خیزد
از خاك جفا صورت مهر انگیزد
آبى كه ز چشم من فراقت ریزد
هر ساعتم آتشى بسر بر ریزد


گفت یا كنعانى از كنعان كى رفته ‏اى و از آن پیغامبر شما چه خبر دارى؟
من منع بالنظر تسلّى بالخبر،
خوش باشد داستان دوستان شنیدن، مهر افزاید از احوال دوستان پرسیدن.

در شهر، دلم بدان گراید صنما
كو، قصّه عشق تو سراید صنما


كنعانى گفت من تا از كنعان بیامده ‏ام یك ماه گذشت و حدیث پیغامبر مپرس كه هر كه خبر وى پرسید و احوال وى شنود غمگین شود!
او را پسرى بود كه وى را دوست داشتى و میگویند گرگ بخورد و اكنون نه آن بر خود نهاده است از سوگوارى و غم خوارى كه جبال را سیات طاقت كشش آن دارد تا به آدمى خود چه رسد!

تنها خورد این دل غم و تنها كشدا
گردون نكشد آنچ دل ما كشدا


یوسف گفت از بهر خدا بگوى كه چه میكند آن پیر، حالش چون است و كجا نشیند؟
گفت از خلق نفرت گرفته و از خویش و پیوند باز بریده و صومعه‏ اى ساخته و آن را بیت الاحزان نام كرده، پیوسته آنجا نماز كند و جز گریستن و زاریدن كارى ندارد، وانگه چندان بگریسته كه همه مژگان وى‏ ریخته و اشفار چشم همه ریش كرده و بگاه سحر از صومعه بیرون آید و زار بنالد چنانك اهل كنعان همه گریان شوند، گوید
آه كجا است آن جوهر صدف دریایى؟
كجا است آن نگین حلقه زیبایى؟

ماها، بكدام آسمانت جویم
سروا، بكدام بوستانت جویم‏


یوسف چون این سخن بشنید چندان بگریست كه بى طاقت شد، بیفتاد و بى هوش شد، مرد كنعانى از آن حال بترسید بر شتر نشست و راه خود پیش گرفت، یوسف به هوش باز آمد، مرد رفته بود، دردش بر درد زیادت شد و اندوه فزود، گفت بارى من پیغامى دادمى بوى تا آن پیر پر درد را سلوتى بودى، سبحان اللَّه این درد بر درد چرا و حسرت بر حسرت از كجا و مست را دست زدن كى روا؟!

آرى تا عاشق دل خسته بداند كه آن بلا قضا است، هر چند نه بر وفق اختیار و رضا است، سوخته را باز سوختن كى روا است؟

آرى هم چنان كه آتش خرقه سوخته خواهد تا بیفروزد، درد فراق دل سوخته خواهد تا با وى در سازد.

هر درد كه زین دلم قدم بر گیرد
دردى دگرش بجاى در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد
كاتش چو رسد بسوخته در گیرد


آن مرد بر آن شتر نشسته رفت تا به كنعان آمد، نیم شب بدر صومعه یعقوب رسیده بود گفت:
السّلام علیك یا نبى اللَّه،
خبرى دارم خواهم كه بگویم، از درون صومعه آواز آمد كه تا وقت سحرگه من بیرون آیم كه اكنون در خدمت و طاعت اللَّه‏ ام از سر آن نیارم بر خاستن و به غیرى مشغول بودن،
مرد آنجا همى بود تا وقت سحر كه یعقوب بیرون آمد، آن مرد قصّه آغاز كرد و هر چه در كار یوسف دیده بود باز گفت، از فروختن وى بر من یزید و خریدن به بهاى گران و تبجیل و تشریف كه از عزیز مصر و زلیخا یافت و خبر یعقوب پرسیدن و گریستن و زارى وى بر در آن سراى و بعاقبت از هوش برفتن
و مى‏ گفت یا نبىّ اللَّه و آن غلام برقع داشت و نمى ‏شناختم او را چون او را دیدم كه بیفتاد و بى هوش شد من از بیم آن كه از سراى زلیخا مرا ملامت آید بگریختم و بیامدم،
یعقوب را آن ساعت غم و اندوه بیفزود و بگریست، گفت: گویى آن جوان كه بود؟
فرزند من بود كه او را به بندگى بفروختند؟ یا كسى دیگر بود كه بر ما شفقت برد و خبر ما پرسید؟
آن گه در صومعه رفت و بسر ورد خویش باز شد.
و پس از آن خبر یوسف از كس نشنید و ربّ العزّه خبر یوسف بگوش وى نرسانید تا آن گه كه برادران به مصر رفتند و خبر وى آوردند.

گفته ‏اند این عقوبت آن بود كه یعقوب را كنیزكى بود و آن كنیزك پسرى داشت، یعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را باز گرفت، ربّ العزّه فراق یوسف پیش آورد تا پسر كنیزك آنجا كه بود آزادى نیافت و بر مادر نیامد، یوسف به یعقوب نرسید!

بزرگان دین گفته ‏اند معصیتها همه بگذارید و خرد آن بزرگ شمرید، نه پیدا كه غضب حق در كدام معصیت پنهان است، و به‏
قال النبى (ص) انّ اللَّه تعالى و تقدس اخفى رحمته فى الطّاعات و غضبه فى المعاصى، فأتوا بكلّ طاعة تنالوا رحمته و اجتنبوا كل معصیة تنجوا من غضبه.

« وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ »
برادران را در كار یوسف ارادتى بود و حضرت عزّت را جل جلاله در كار وى ارادتى،
ارادت ایشان آن بود كه او را در خانه پدر تمكین نبود و
ارادت حق جل جلاله آن بود كه او را در زمین مصر تمكین بود و او را ملك مصر بود،
ارادت حق بر ارادت ایشان غالب آمد،
میگوید جلّ جلاله: « وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ»
برادران او را در چاه افكندند تا نام و نشانش نماند. ربّ العالمین او را بجاه و مملكت مصر افكند تا در آفاق معروف و مشهور گردد،
برادران او را به بندگى بفروختند تا غلام كاروانیان بود، ربّ العالمین مصریان را بنده و رهى وى كرد تا بر ایشان پادشاه و ملك ران بود،
ایشان در كار یوسف تدبیرى كردند و ربّ العزّه تقدیرى كرد
و تقدیر اللَّه بر تدبیر ایشان غالب آمد كه: و اللَّه غالب على امره،

هم چنین زلیخا در تدبیر كار وى شد، در راه جست و جوى وى نشست چنان كه اللَّه گفت:
« وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوابَ»
به تدبیر بشرى درهاى خلوت خانه بوى فرو بست،
ربّ العزّه بتقدیر ازلى در عصمت بر وى گشاد تا زلیخا همى گفت
«هَیْتَ لَكَ» اى هلمّ فانا لك و انت لى و یوسف همى گفت فانت لزوجك و انا لربّى.



مطالب مرتبط :
... مباحث قرآنی رمضان (01)
... مباحث قرآنی رمضان (05)
... مباحث قرآنی رمضان (11)
... دلیل تقدم سوره مبارکه حمد
... نظری به سوره مبارکه ناس
... خیر در نیوشیدن است
... سوره مبارکه بینه




سوره فاتحه و بقره
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (001)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (005)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (010)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (015)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (020)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (025)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (030)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (035)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (040)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (045)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (050)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (055)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (060)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (065)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (070)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (075)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (080)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (085)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (090)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (095)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (100)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (105)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (110)
           **********
سوره آل عمران
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (111)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (115)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (120)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (125)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (130)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (135)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (140)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (145)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (150)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (152)

           **********
سوره نساء
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (153)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (155)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (160)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (165)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (170)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (175)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (180)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (185)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (190)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (195)

           **********
سوره مائده
تفسیر سوره مائده 01 (196)
تفسیر سوره مائده 05 (200)
تفسیر سوره مائده 10 (205)
تفسیر سوره مائده 15 (210)
تفسیر سوره مائده 20 (215)
تفسیر سوره مائده 25 (220)
تفسیر سوره مائده 29 (224)


           **********
سوره انعام
تفسیر سوره انعام 01 (225)

تفسیر سوره انعام 05 (229)
تفسیر سوره انعام 10 (234)
تفسیر سوره انعام 15 (239)
تفسیر سوره انعام 21 (245)
تفسیر سوره انعام 26 (250)
تفسیر سوره انعام 31 (255)
تفسیر سوره انعام 36 (260)
تفسیر سوره انعام 37 (261)

           **********
سوره اعراف

تفسیر سوره اعراف 01 (262)
تفسیر سوره اعراف 05 (266)
تفسیر سوره اعراف 10 (271)
تفسیر سوره اعراف 15 (276)
تفسیر سوره اعراف 20 (281)
تفسیر سوره اعراف 25 (286)
تفسیر سوره اعراف 30 (291)
تفسیر سوره اعراف 35 (296)
تفسیر سوره اعراف 40 (301)


           **********
سوره انفال

تفسیر سوره انفال 01 (302)
تفسیر سوره انفال 05 (306)
تفسیر سوره انفال 07 (308)


           **********
سوره توبه

تفسیر سوره توبه 01 (309)
تفسیر سوره توبه 05 (313)
تفسیر سوره توبه 10 (318)
تفسیر سوره توبه 13 (321)


           **********
سوره یونس

تفسیر سوره یونس 01 (322)
تفسیر سوره یونس 05 (326)
تفسیر سوره یونس 09 (330)


           **********

سوره هود
تفسیر سوره هود 01 (331)



           **********
سوره یوسف
تفسیر سوره یوسف 05 (344)



           **********
سوره علق
تفسیر سوره علق

           **********
سوره قدر
تفسیر سوره قدر




مطالب اخیر وبلاگ:
تفسیر سوره یوسف 04 (343)
تفسیر سوره یوسف 03 (342)
تفسیر سوره یوسف 02 (341)
تفسیر سوره یوسف 01 (340)
حرامخواران (دیرکردهای بانکی مصداق حرامخواری است)
نردبان ملکوت
تفسیر سوره هود 09 (339)





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.