ساری , گاهنوشته های محمود زارع:... زیاده نشر نکرده و در همان لفافه بجهت مراعات اخلاق میگوئیم که یک زمانی یکی در ایامی خاص که داشتیم باشکال مختلف عرض خود میبرد و زحمت ما میداشت ... !

ساری , گاهنوشته های محمود زارع (عشق)

عاقبت روزی در تنهایی ای که دست داد سر صحبت با وی باز کردم و کم کمک موضوع را بدینجا کشاندم که چرا ... که چرا چنین ...؟!
بعد از سخنانی چند که گفت دریافتم رنج حسادت علیرغم میل باطنش عذابش میکند و از طرفی هم قدرت کنترل خویش نه داشته و نه قصد جدی در رفع اخلاق رذیله دارد...

عجب کردم که خودش هم خیلی بهتر از من در مذمت رذائل اخلاقی داد سخن داد و بخصوص از این رذیله - حسد - بیشتر از همه گفت و در رفع آن هم راههایی از کیمیای سعادت را بر شمرد و خلاصه خیرخواهی زبانی خویش را بحد وافری برخ کشید !

ساکت بودم و مشغول دو کار بیشتر گوش میدادم و گاه نیز پاس ضمیرش میداشتم ... متوجه شدم که گلایه ای از حضرت باری در باطنش دارد اما نمیگوید اما هر بار که از رذائل میگفت بخصوص از حسادت , بی اختیار و حتی بی تفطّن , پرده ای از باطن خویش بر من میگشاد ! نیک دریافتم که حدسم درست بود !

برای بیان نظرم دوست داشتم مساله را کمی از این حالت دور کرده و چرخی بزنیم تا این بنده خدا متوجه نشود که نظری که میخواهم بدهم متوجه فقط ایشان نشود و باصطلاح خاص معمول مردم ( بخود نگیرد ) و علاوه بر آزار حسد , عفریته کینه هم بجانش نیافتد ؛ لذا از خداوند طلب استعانت کردم و کمی تلاش تا وضع مناسب شود و بتوانم آنچه را که کاویده بودم رک و پوسکنده بر آفتاب روشنایی دیدگان بصیرتش قرار دهم و غیر مستقیم متوجهش کنم که صرف خواندن و درس و بحث آدمی را بجایی نمیرساند علی الخصوص که بخواهی به « آن » جاها راه یابی !

... تحملی کردم و کار بر سبیل قاعده " الکلام تجر الکلام " چرخید بر مراد ما و سخن آغاز کردم و در خصوص یکی از سئوالاتش که درباره اسم اعظم بود و بعضی از اوراد و اذکار و عدم کارکرد آنها مطابق آنچه که وعده داده شده بر عاملش و ... گفتم ( خلاصه آنچه گفتم ) :

همه دوست دارند با گفتن بسم الله مثلا بلا انقطاع شاهد عجایبی شوند و کارهایی کنند کارستان ولی غافل از آنکه « نسبت بین ظرف و مظروف » را یا متوجه نیستند و یا بکیفیت درخور جدّی نمیگیرند ! ... باید دانست که تا که گوید ! دانستن لفظ مثلا اسم اعظم در بادی امر نمیتواند برای داننده آن کاری نماید بلکه تا گوینده که باشد ... آن نفس خواهد ز باران پاکتر؛ وز فرشته در روش درّاکتر (1)

هر چه بدانی و بدانیم در یک نگاه بعنوان مظروف , در ظرفی وارد میشوند که لامحاله در سره گی مظروف یا ناخالصی آن تاثیر بسزا و بتمامه ای دارد . ... دو فرزند از یک پدر و مادر با خصوصیات ژنتیکی مشترک حتی در دوقلوهای همسان ؛ می بینی که هر چه جلوتر میروند از جهات مختلفی متفاوت از هم میشوند ! ... همچنین دان موجودات دیگر را در این فقره ...
چند بیتی از حکایت بقّال و طوطی از دفتر اول مثنوی را که در خاطر داشتم برایش خواندم ؛
 
هر دو گون زنبور خوردند از محل
 لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
هر دو نی خوردند از یک آب‌خور
این یکی خالی و آن پر از شکر... (2)

در ادامه دنباله مبحث اخلاقی خود ایشان تکمله ای زدم که بله بایست ظرف را نخست پیراست و پاکیزه داشت تا مظروف که معارف بی تغییر و تغیر حکمی الهی اند در جایگاه مطهر خویش باقی بمانند که تا اگر اراده ای لابد و بضرورت بر آن قرار گرفت تا اثری خاص از آن برای تربیت نفوسی مستعد بروز داده شود , ممکن گردد تا بروز آید والا فلا ! ... یعنی نمیتوان با دلی سرشار از حسد و باطنی پر از کینه و ... انتظار داشت که از این ظرف بی بها آثاری ارزنده بروز کند. نمیکند برادر نمیکند ... ! 

حالا این روزها بمناسبتی آن ماجرا بطریقی دیگر برایم تازه شد و فرصتی دست داد از جمع تقریبا زیادی که بمناسبت روز طبیعت در بیرون شهر جمع شده بودند بکنجی خزیده و در دفتری که اغلب اوقات در مرکب خویش دارم این سطور را بنویسم و ختم کنم به این سروده ای از همایون کرمانی که البته درباره هنر و اهل هنر بوده ولی بی مناسبت با آنچه خواستیم بگوئیم نبود :    

خرکی رفت بباغی بچرا
چند زنبور عسل دید آنجا


پر عسل ساخته کندویی دید
گرد آن شور و هیاهویی دید

سر بجنباند پی دریوزه
وندران ظرف عسل زد پوزه


نیش ها خورد پی خوردن نوش
گشت مجروح مراورا دم و گوش

لیک شیرین ز عسل شد دهنش
هم از آن فوتّی آمد به تنش

گفت ای زمره مخلوق ظریف
چیست این ماده شیرین و لطیف

داد یک پاسخ شیرین زنبور
که از آن گشت سر خر پرشور


گفت ما شور درانداخته ایم
عسل از شیره گل ساخته ایم

دم علم کرد خر از وجد و سرور
گفت من کم نیم از یک زنبور


رفت هر جا که گلی خوشبو یافت
از پی خوردن آن زود شتافت

بگمانش پس از این طرفه عمل
افکند شور بگیتی ز عسل


بعد یک روز که گل خورد و بخفت
گل بختش به دیگرگونه شکفت

داشت امید که آن شیرین است
خورد و دانست همان سرگین است


کند امروز بصد ما و منی
هر خری دعوی شیرین سخنی

داند آنکس که بود اهل هنر
که عسل ساخته ناید از خر


سیزده فروردین نود و چهار
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
http://mzare.ir

ساری , گاهنوشته های محمود زارع


به تلگرام ما بپیوندید

پانوشت ها :
-------------
(1) . مثنوی / دفتر دوم / التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام که میگوید :
گشت با عیسی یکی ابله رفیق
استخوانها دید در حفرهٔ عمیق
گفت ای همراه آن نام سنی
که بدان مرده تو زنده می‌کنی
مر مرا آموز تا احسان کنم
استخوانها را بدان با جان کنم
گفت خامش کن که آن کار تو نیست
لایق انفاس و گفتار تو نیست
کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر
وز فرشته در روش دراک‌تر
عمرها بایست تا دم پاک شد
تا امین مخزن افلاک شد
خود گرفتی این عصا در دست راست
دست را دستان موسی از کجاست
گفت اگر من نیستم اسرارخوان
هم تو بر خوان نام را بر استخوان
گفت عیسی یا رب این اسرار چیست
میل این ابله درین بیگار چیست
چون غم خود نیست این بیمار را
چون غم جان نیست این مردار را
مردهٔ خود را رها کردست او
مردهٔ بیگانه را جوید رفو
گفت حق ادبار اگر ادبارجوست
خار روییده جزای کشت اوست
آنک تخم خار کارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان
گر گلی گیرد به کف خاری شود
ور سوی یاری رود ماری شود
کیمیای زهر و مارست آن شقی
بر خلاف کیمیای متقی  



(2) . مثنوی / مولوی / دفتر اول / حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
بود بقالی و وی را طوطیی
خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود
بر دکان طوطی نگهبانی نمود
گربه‌ای برجست ناگه بر دکان
بهر موشی طوطیک از بیم جان
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه‌های روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه‌اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه‌ها می‌داد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقیی سر برهنه می‌گذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی
هست فرقی درمیان بی‌منتهی
هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
هر دو نی خوردند از یک آب‌خور
این یکی خالی و آن پر از شکر
صد هزاران این چنین اشباه بین
فرقشان هفتاد ساله راه بین
این خورد گردد پلیدی زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بخل و حسد
وآن خورد زاید همه نور احد
این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد
این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد
هر دو صورت گر به هم ماند رواست
آب تلخ و آب شیرین را صفاست
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
او شناسد آب خوش از شوره آب
سحر را با معجزه کرده قیاس
هر دو را بر مکر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را
برگرفته چون عصای او عصا
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف
زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
لعنة الله این عمل را در قفا
رحمة الله آن عمل را در وفا
کافران اندر مری بوزینه طبع
آفتی آمد درون سینه طبع
هرچه مردم می‌کند بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم بدم
او گمان برده که من کردم چو او
فرق را کی داند آن استیزه‌رو
این کند از امر و او بهر ستیز
بر سر استیزه‌رویان خاک ریز
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حج و زکات
با منافق مؤمنان در برد و مات
مؤمنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات اندر آخرت
گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند
هر دو با هم مروزی و رازی‌اند
هر یکی سوی مقام خود رود
هر یکی بر وفق نام خود رود
مؤمنش خوانند جانش خوش شود
ور منافق تیز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وی است
نام این مبغوض از آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لطف مؤمن جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش این نام دون
همچو کزدم می‌خلد در اندرون
گرنه این نام اشتقاق دوزخست
پس چرا در وی مذاق دوزخست
زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد درو معنی چون آب
بحر معنی عنده ام الکتاب
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان
در میانشان برزخ لا یبغیان
وانگه این هر دو ز یک اصلی روان
بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن
زر قلب و زر نیکو در عیار
بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
هر که را در جان خدا بنهد محک
هر یقین را باز داند او ز شک
در دهان زنده خاشاکی جهد
آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاک خرد
چون در آمد حس زنده پی ببرد
حس دنیا نردبان این جهان
حس دینی نردبان آسمان
صحت این حس بجویید از طبیب
صحت آن حس بجویید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
راه جان مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی آبادان کند
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش کند معمورتر
آب را ببرید و جو را پاک کرد
بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
پوست را بشکافت و پیکان را کشید
پوست تازه بعد از آنش بر دمید
قلعه ویران کرد و از کافر ستد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
کار بی‌چون را که کیفیت نهد
اینک گفتم این ضرورت می‌دهد
گه چنین بنماید و گه ضد این
جز که حیرانی نباشد کار دین
نه چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنان حیران و غرق و مست دوست
آن یکی را روی او شد سوی دوست
وان یکی را روی او خود روی اوست
روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس
بوک گردی تو ز خدمت روشناس
چون بسی ابلیس آدم‌روی هست
پس بهر دستی نشاید داد دست
زانک صیاد آورد بانگ صفیر
تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید بیاید دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمیست
کار دونان حیله و بی‌شرمیست
شیر پشمین از برای کد کنند
بومسیلم را لقب احمد کنند
بومسیلم را لقب کذاب ماند
مر محمد را اولوا الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشک ناب
باده را ختمش بود گند و عذاب





مطالب مرتبط :
... تعریض عالی بر شیخ اجل سعدی
... قراء سبعه و حافظ و... (01)
... حافظ و رندی خواجه و ... (02)

... تفسیر کفــر و ایمـان
... صباحت روی یا حسن خوی
... دلیل تقدم سوره مبارکه حمد
... مومنین مشرک !
... خواب و مرگ و زندگی و بهشت
... هرگز آرزوى مرگ مكن !
... رضـــــای خـــــــدا ... !
... او را خود التفات نبودش به صید من
... ای دل چه اندیشیده ای ...
... امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
... هدایای سوخته ... !
... یــــــارم .... !
... دل حرم خداست ...
... رضای خدا یا رضایت خلق
... عمل بقرآن
... فضیلت سخن حق نزد جائر
... امام رضا (ع) و عجز مشرک
... گوهر اخلاص و خاطره دوران کودکی







مطالب اخیر وبلاگ :
كه یك نگاهم بس !
تعریض عالی بر شیخ اجل سعدی
چگونگی ولادت حضرت محمد (ص)
سوره حمد سوره رحمت
دانلود بهترین آهنگ های ونجلیز Vangelis
حافظ و رندی خواجه و ... (02)
زندگی و آدمیزاده اورجینال (04)
قراء سبعه و حافظ و... (01)
تفسیر کفــر و ایمـان
زبر و بیّنه و بسط اسم در علم اعداد
زندگی و آدمیزاده اورجینال (03)
مکافات عمل (نتیجه تمسخر)
زندگی و آدمیزاده اورجینال (02)
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
حروف هجا و تهجّی
همه هستند ولی زهرا نیست
شهادت یاس محمدی تسلیت
زندگی و آدمیزاده اورجینال (01)
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
اقسام ابجد و ...
حساب جمل
معانی حروف ابجد
تفسیر کلمات ابجد
تحقیقی پیرامون علوم غریبه
معجزه بهار !
نفسم گرفت از این شهر ...
تن مــپوشــانیــد از باد بهــار
صباحت روی یا حسن خوی
فضیلت سخن حق نزد جائر
امام رضا (ع) و عجز مشرک
گوهر اخلاص و خاطره دوران کودکی
مولا علی (ع) و فروتنی
زبان سیاست و سیاست زبان
عمل بقرآن
مکافات عمل (یهودیه و ظلم بخود)
مکافات عمل(علت تاخیر در مکافات)
دلیل تقدم سوره مبارکه حمد
!? WHO SHALL GATHER BONES
ما در آثار صنع حیــرانیــم (1)
مکافات عمل (نتیجه نیت سوء)
در دل شب خبر از عالم جانم کردند
ما در آثار صنع حیــرانیــم (2)
مومنین مشرک !
حسد و غبطه
ما در آثار صنع حیــرانیــم (3)
جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی
ما در آثار صنع حیــرانیــم (4)
مکن بیگانگی با ما ...
مکافات عمل (چاه و مار و چاه)
ما در آثار صنع حیــرانیــم (5)



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.